نقد «مكتب در فرآيند تكامل» – 1

فصل اول تحت عنوان"حقوق و مسيوليت ها"به نحوه شكل گيري و تكامل مفهوم امامت در بعد سياسي و اجتماعي اختصاص دارد و مي توان گفت مرور كوتاه تاريخ تشيع تا ابتداي دوران غيبت كبري مي باشد. در اين فصل نويسنده ادعا مي كند كه جنبش تشيع تا پايان قرن اول صرفا يك جمعيت فعال ضد دولتي شناخته مي شد، كه طرفدار حقوق اهل بيت به عنوان رهبران قانوني جامعه اسلامي بود و راه خود را از نظر فقهي و اعتقادي از سواد اعظم مسلمانان جدا نكرده بود. به عبارت ديگر اختلاف شيعيان با ساير مسلمانان صرفا درباره حكومت و خلافت بود در ساير مسايل مثل اعتقادات و احكام فقهي و تفسير قرآن هيچ گونه تفاوتي بين تشيع و ساير مسلمانان نبوده است و حتي شيعيان به همان احكام فقه مكتب خلافت عمل مي كرده اند.

اين مدعاي نويسنده نياز به تفصيل دارد. مفهوم خلافت بخصوص در صدر اسلام، چه از نظر شيعه و چه از نظر اهل سنت، به هيچ وجه به معناي حكومت ظاهري و زمامداري صرف نبوده است. اگرچه در قرون بعدي بخصوص در زمان خلفاي بني عباس بين مقام خلافت و مقام افتاء و قضا تفكيك قايل شدند؛ اما پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله خليفه به معناي كسي بود كه در تمامي شيون بجز دريافت وحي، جانشين رسول خدا بود. خليفه يعني كسي كه علاوه بر زمامداري بايد مردم را در امور دين، بيان اعتقادات، تفسير قرآن و اقامه احكام و حدود اسلامي رهبري و راهنمايي مي كرد و مردم هم از وي اطاعت مي كردند. اين مطلب با توجه به اختلافات اصحاب در زمان خلافت ابوبكر روشن مي گردد. چنانكه اختلافات آنها نه بر سر رياست بلكه بر سر اجراي صحيح احكام بود. چنانكه در قضيه مشهور جنگهاي ارتداد و قتل مالك بن نويره در تواريخ نقل شده است. اگر بپذيريم كه اختلافات فقط بر سر حكومت بود، در اينصورت چرا مانع از جمع آوري قرآن توسط امير مومنان عليه السلام شدند؟ و يا در زمان خلافت عثمان كه اختلافات بالا گرفت، مسايل مورد اختلاف صرفا مسايل مربوط به حكومت نبود بلكه اعتراض افرادي مثل عبدالله بن مسعود، عمار ياسر و ابوذر بر سر جمع آوري قرآن، اجراي احكام و اعتقادات بود. يا مثلا در تاريخ طبري آمده است كه در زمان خلافت معاويه هنگامي كه وي در زمان حج به مدينه آمد، از مردم مي پرسيد كه پيامبر انگشتر را در كدام دست قرار ميداد؟ و هنگاميكه پاسخ مي شنيد در دست راست، دستور مي داد از آن به بعد مردم انگشتر را در دست چب قرار دهند. همچنين وقتي شنيد كه پيامبر بسم الله را در نماز بلند مي خواند دستور داد آنرا در نماز آهسته بگويند. (رجوع كنيد به تفسير فخر رازي و بحث وي در باره بسم الله سوره فاتحه در نماز). اين شواهد تاريخي كه نمونه هاي متعددي براي آن مي توان ذكر كرد همگي نشان دهنده اين است كه بخصوص در قرن اول، مقام خلافت صرفا يك مقام سياسي نبوده و اختلافات بر سر خلافت هم تنها براي رسيدن به قدرت نبوده است.

نويسنده براي اثبات ادعاي خويش درباره اينكه شيعه در ابتدا يك مكتب عقيدتي سازمان يافته نبوده و در اوايل قرن دوم همزمان با ساير مكاتب فقهي به تدريج به صورت يك مكتب حقوقي متمايز درآمده، در پاورقي صفحه 31 به دو حديث از امام صادق عليه السلام با مضمون مشابه از كتاب رجال كشي و تفسير عياشي اشاره مي كند:"كانت الشيعه قبل ان يكون ابوجعفر و هم لايعرفون مناسك حجهم و لا حلالهم و لا حرامهم حتي كان ابو جعفر فحج لهم و بين مناسك حجهم و حلالهم حتي استغنوا عن الناس و صار الناس يتعلمون منهم، بعد ما كانوا يتعلمون عن الناس."مضمون هر دو حديث ( اين حديث كشي عينا در كافي ج 2 ص 19 آمده است) اين است كه شيعيان تا قبل از امام باقر عليه السلام احكام فقهي خود را نمي دانستند و ناگزير به مذهب رسمي (الناس) روي مي آوردند (زيرا عمل به احكام تكليفي واجب است)، اما پس از آنكه امام باقر عليه السلام مناسك صحيح حج و حلال و حرام را براي آنها بيان فرمود، آنها از ساير مردم بي نياز شدند و پس از آن پيروان مذهب رسمي بودند كه احكام صحيح را از شيعيان فرا مي گرفتند. به اين ترتيب نويسنده نتيجه گيري كرده كه مكتب تشيع از زمان امام باقر عليه السلام به عنوان يك مكتب حقوقي و فقهي ممتاز از ساير مسلمانان درآمد.

در نقد اين سخن مي گوييم اولا در تحليل تاريخ بايد شرايط دوران را در نظر گرفت و سپس بر پايه مجموعه داده و شواهد متقن نظريه قابل دفاعي ارايه كرد. در همين حديث مورد استشهاد مولف، امام صادق عليه السلام بر اهميت معرفت امام براي رسيدن به معرفت ديني تاكيد مي كنند و به سير تاريخي امت اسلامي بعد از رحلت رسول اكرم صلي الله عليه و آله تا زمان امام باقر عليه السلام اشاره كرده اند. تاريخ طبري گزارش مي دهد كه از زمان خلافت معاويه شرايط روز به روز بر شيعيان امير مومنان سخت تر مي گشت، بطوريكه شيعيان را به بهانه هاي مختلف به قتل رسانده و از سرراه بر مي داشتند. اين وضع پس از فاجعه كربلا و در زمان امام سجاد عليه السلام ادامه داشت و عملا جامعه شيعه پس از قيام كربلا از هم پاشيده بود. چنين نبوده است كه ايمه و اصحاب آنها آزادي عمل داشته باشند كه در هر زمان و مكان كلاس درس تشكيل داده و به بيان معارف و احكام اسلام بپردازند. اكثر شيعيان به سبب شرايط خفقان و سركوب اصلا دسترسي به امام خود نداشتند، بنابراين مجبور بودند كه احكام را از ديگران فراگيرند. عبارت امام صادق عليه السلام هم ناظر به همين موضوع است چنانكه تصريح شده كه شيعيان در آن زمان احكام را نمي دانستند و مجبور بودند از سايرين بپرسند. آنگاه در زمان امام باقر عليه السلام و با كوششهاي ايشان در پي فراگيري احكام صحيح از جامعه اسلامي ممتاز شدند. در واقع قرار نبوده كه احكام خود را مثلا از ابوحنيفه ياد بگيرند. امام مي فرمايند"لا يعرفون"(نمي دانستند)، نه اينكه ما مي گوييم از اين به بعد از ما ياد بگيريد و چنين عمل كنيد. بنابراين با توجه به شرايط تاريخي نمي توان از اين روايت نتيجه گرفت كه تشيع تا پايان قرن اول صرفا جنبشي سياسي بوده و در زمان امام باقر عليه السلام تبديل به يك مكتب مستقل شده است.

در اين باره نويسنده به دو مرجع اشاره مي كند؛ يكي نامه هشام بن عبدالملك خليفه اموي به والي خود در مدينه كه در تاريخ طبري نقل شده است و ديگري رساله اي از حسن بن محمد حنفيه درباره ارجاء. البته جاي سوال است كه آيا نويسنده غير از اين دو منبع، مرجع و يا مستندي را براي شناساندن و معرفي شيعه در قرن اول هجري در اختيار نداشته است؟ مثلا مجموعه مطالبي كه از صحابيان اوليه شيعه در مقام احتجاج با مخالفان نقل شده است، منبع مناسبي براي معرفي شيعه مي باشد. بويژه لازم است در اينجا درباره منبع دوم توضيحاتي را اريه كنيم. حسن بن محمد حنفيه كه كيسانيه او را امام خود مي دانستند، ظاهرا پس از شكست قيام مختار و سلطه مجدد امويان، با نگارش اين رساله كوتاه پيوستگي خود را به جريان حاكم اعلام كرد و از شيعه (بنا بر برخي نسخه ها: سبييه) تبري جست و تقدم دو خليفه نخست بر امام علي عليه السلام را به مثابه يك عقيده پذيرفت و آنرا"ارجاء"ناميد. لغت ارجاء به معناي تاخير انداختن است. رساله ارجاء درباره اين موضوع است كه خداوند خلافت امير المومنين عليه السلام را عليرغم افضليت آن حضرت به تاخير انداخت و پس از خلافت ابوبكر، عمر و عثمان قرار داده است. هدف اين رساله در واقع رد اعتقاد شيعه درباره نص و منصوص بودن ايمه مي باشد. از اين رو پيروان اين ديدگاه در لسان روايات ايمه به"مرجيه"معروف شدند، يعني كساني كه قايل به عقب افتادن و تاخير در خلافت امير مومنان عليه السلام بودند و مرجيه در آن هنگام به معناي جرياني در مقابل شيعه بوده است. بنابراين، اين گروه با گروه ديگري كه بعد ها در مسايل كلامي به"مرجيه"معروف شدند متفاوتند. در كتاب الزينه ابو حاتم رازي همين معنا شرح داده شده است:"والمرجيه هو لقب قد لزم كل من فضل ابابكر و عمر علي علي بن ابيطالب كما ان التشيع هو لقب قد لزم كل من فضل عليا علي ابي بكر و عمر". در كتاب كافي نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه به جوانان خود اعتقادات ديني را آموزش دهيد تا مرجيه آنها را منحرف نكنند، كه منظور از مرجيه همين گروه است. حال بايد از نويسنده سوال كرد كه آيا براي معرفي شيعه در قرن اول منبعي بهتر از نامه خليفه اموي و نامه يكي از مخالفان عقيدتي شيعه يعني حسن بن محمد حنفيه در اختيار ايشان نبوده است؟ خليفه اموي در نامه خود به والي مدينه مي نويسد كه اهل كوفه محبت اهل بيت را دارند و از آن به عنوان تبري و فاصله گرفتن از يك گروه سياسي استفاده مي نمايند و آنها را در جايگاه غير واقعي خود نشانده و موجب تفريق جماعت مسلمين شده اند. آيا تمام معرفي شيعه در قرن اول هجري همين است؟ آيا گفته ها، روايات و خطابات ايمه عليهم السلام و احتجاجات شيعيانشان معرف شيعه در قرن اول نيست؟